تبليغاتX
مو میا یی خا طر ا ت
کافی نیست سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 22:5
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی .

 

                    

 

   

      سلا م

 

          می گو یند  :

 

     فر د ا ر و ز عا شقا ن ا ست می د ا نم  که

 

     ا ین مطا لب  را می خوا نی پس فرد ا را به  تو

 

     تبریک می گو یم . بد ا ن که ، تا همیشه  

 

 

         د وستت د ا ر م

 

 

---------------------------------------------------

 

     برا ی حس تو تنها حضور کا فی نیست  .

 

     برا ی ا وج گرفتن ، عبور کا فی نیست  .

 

     غبا ر سا یه ا گر حس شب شد ن د ار د

 

      برا ی تیر ه شد ن ، شر م نور ، کا فی نیست .    

 

     ببین غر ور من را ، ا شک د ر بغل د ا رد .

 

     برا ی گر یه نکرد ن ، غرور کا فی نیست .

 

     به عشق د ید ن تو خو ا ب می ر و م هر شب

 

     ا گر چه خو ا ستن تو ، به ز و ر ، کا فی نیست .

 

 

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
رسم زندگی چه خوبه قسمت همه غروبه . پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 22:57
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی .

        

 

     شب بی ما ه و ستا ره تو را یا د من می یا ره

 

     روزها یی که بی بها ره ، تو را یا د من می یا ره

 

     ا شکها ی بغض د ل ا بر ، وقتی رو تنم می ریزه

 

     آسما ن که بی قرا ره ، تو را یا د من می یا ره

 

     تو کو یر خسته و تنها ، میا ن آ غو ش گر ما

 

     گلی که بدون یا ره ، تو را یا د من می یا ره

 

     آ د مها با هم غریبن ، بی وفا د نیا را د ید ند

 

     کسی که کسی ند ا ره ، تو را یا د من می یا ره

 

     تو خا موشی ، خونه خا موشه ، شب آ شفته ، گل فرا موشه

 

     بخوا ب که ا مشب ، پشت ا ین روزن شب کمین کرد ه رو به روی من

 

     تب آ لود ه ، تلخ و بی کوکب ، شب ، شب غربت ، شب همین امشب

 

     لا یی لا یی ، من به جا ی تو شکستم ، تو نبودی من به سوی غم نشستم

 

     ا ز ستا ره ، تا ستا ره گریه کرد م ، ا ز همیشه تا د وبا ره گریه کرد م

 

     گر یه  و غصه  و حسر ت  ، ما تم  و کینه  و نفر ت 

 

     ا گه ا ین د لم بذ ا ر ه  ، تو  ر ا یا د  من می یا ر ه

 

     نمی شه که چشمها را بست ا نگا ر ی غم همه جا  هست

 

     ا شک هر کسی می با ر ه تو را یا د من می یا ر ه

 

     ر سم زند گی  چه خو به  ،  قسمت همه غر و به

 

     د نیا  که و فا  ند ا ر ه  ، تو را یا د من می یا ر ه

 

     لا لا لا لا ،  آ خر ین کو کب  ، لبا س  رو یا  بپوش ا مشب

 

     لا لا لا لا ، ا ی تن تب د ا ر ا شکها م ر ا  ا ز رو گو نه ها م  برد ا ر

 

     نمی شه که چشمها را بست ، ا نگا ری غم همه جا هست .

 

     ر سم زند گی  چه خو به ، قسمت همه غر و به .

 

 

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
تا حالا جام دل چند نفر را شکستی ؟ شنبه چهاردهم بهمن 1385 22:8

 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی

   

                  

 

 

عشق ، تن به فراموشی نمی سپا رد مگر یک با ر برای همیشه .

 

   جا م بلور ، تنها یک با ر می شکند .

 

   می توا ن شکسته ها یش را ، تکه ها یش را نگه د ا شت

  

   اما شکسته های جا م ، آن تکه های تیز برنده

 

   د گر جا م نیست .

 

   احتیاط  با ید کرد .

 

   همه چیز کهنه می شود و ا گر کمی کوتا هی کنیم

 

   عشق نیز .

 

   بها نه ها جا ی حس عا شقا نه را خوب می گیرند .

 

   حال یک سوال از تو می پرسم  !

 

   خوب فکر کن و خیلی صا د قا نه به خود ت تنها به خود ت جواب بده

 

   فکر کن و ببین تا به امروز

 

   چند جا م  دل را شکسته ای ، وچند بار جا م دل تو  را شکسته ا ند

 

   ا گر تو بیشتر جا م  دل د یگرا ن را شکسته ای  ........................

 

   و ا گر دیگران جام دل تو را بیشتر شکسته ا ند  .........................

 

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
شما هم از مناره صدای عشق را شنیده اید ؟ چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 21:58
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی .

     

   

     عشق یک عکس یاد گا ری نیست ، یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست .

 

    واقعیت عشق در بقای آن است ، حقیقت عشق در عمق آن ، و این هر دو

 

    در اراده ی انسانی ست  که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند .

 

    من دختران و پسران بسیاری را می شنا سم که تمام هد ف شان از طرح مساله ی عشق

 

    رسیدن است .

 

    عجب جنجا لی به پا می کنند !

 

    عجب درگیر می شوند  !

 

    اعتصا ب غذ ا ،  تهد ید ، گریه ، سکوت ، فریاد  .......  و سرا نجا م ، رسیدن .

 

    اما از همین لحظه مشکل آغاز می شود . وقتی هد ف این قد ر نزدیک با شد

 

    ( اگر چه کمی هم دور به نظر می رسد ) بعد از زما نی که برق آ سا می گذرد

 

   دیگر نمی د ا نند چه با ید بکنند .

 

    با اولین شست و شوی پرده ها ، لب پر شدن بشقاب ها ، بو کهنگی گرفتن جهیزیه ،

 

    می مانند معطل .

 

    قصد بی حرمتی به هم را که ند ا رند .

 

    بی حرمتی ، فرزند کهنگی است ، فرزند تکرار .

 

    این را باید می دانستند که رسیدن

 

    پله ی اول مناره یی است که بر

 

    اوج آن اذان عشق را می گویند .

 

    برنامه یی برای بعد از وصل ، برنامه یی برای تداوم بخشیدن به وصل .

 

    از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح .

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
قاب عکس من و تو دوشنبه نهم بهمن 1385 2:49
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی .

               

 

خروسا خوندن و چشمهای سحر خواب هنوز

 

زنجیر ابرا به دست و پای آفتا ب  هنوز

 

چقدر دلم می خواست می شد به دریا بزنم

 

چه کنم قا یق من میان مرداب هنوز

 

چراغ خونت و میبینم حسرت می خورم

 

آخه تو خونه ی من روشنی نا یاب هنوز

 

دو تا ، دوتا همه ی عکسها با هم یکی شدند

 

غیر عکس من وتو که تو دو تا قاب هنوز

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
دیدی دیشب دوباره آمده بودم جمعه ششم بهمن 1385 15:36
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی .

         

 

امشب که حتی ماهتاب اینجا غریب است                   

 

بغض غمم  ا ز شانه ها یت  بی نصیب  ا ست

 

حجم  زمین   ا ز زیر پا یم می گر یز د                

 

نبض زمان  هر لحظه هر دم نا شکیب است .

 

سلام خوب همیشه ما ند نی

 

دیدی دیشب دوباره آ مده بودم

 

دیدی چقدر گریه کردم ،  برای تنهایی خودم برای غریبی اما حسین

 

 دیشب آ مده بودم تا  دوباره طبل زدن تو را ببینم

 

اما بازهم نیامدی .

 

دیگه وقتی دسته می آید توی مسجد

 

سرم را بلند نمی کنم  می دانی چرا !

 

آخه من فقط سرم را بلند می کردم تا تو را ببینم

 

حالا که تو نیستی برای دید ن کی سرم را بلند کنم ؟        

 

مردم اینجا من و احساس من را مسخره می کنند  

 

همه سرزنشم می کنند .

 

می دانی چرا ؟ فقط به خاطر تو

 

به خاطر اینکه من خیلی راحت می گویم تو را دوست  دارم .

 

اما من به همه آنها حق میدهم .

 

آخه این روزها تشخیص راست یا دروغ بودن این جمله خیلی سخت شده

 

اما فکر دیگران برام مهم نیست همین قدر که تو بدونی دوستت دارم و این جمله

 

را با تمام  وجودم می گویم برای من  کافی  است .

 

می دانی خیلی وقته که اینجا به محض اینکه حرف از عشق و عاشقی به میان می یاد

 

همه توی ذهن خودشان یک دختر و پسر را توی خیابان در نظر می آورند

 

آن وقته که تقدس عشق زیر سوال میرود .

 

آن وقته که همه را به یک چشم می بینند .

 

وآن وقته که کسانی که داستان من و تو را نمی دانند ،

 

فکر می کنند عشق ما هم خیابانی بوده

 

البته مقصر تو هستی ، چون من را تنها گذاشتی و گذشتی

 

و توی این عشق وعاشقی های خیابانی هم بیشتر مواقع

 

یک طرف معادله ی هزار مجهولی عشق طرف دیگر معادله را

 

می گذارد و می گذرد .

 

نخند ، به حرفهای من و افکار دیگران نخند .

 

مسبب تمام این حرفها و فکرها سفر بی خبر تو است  .

 

اما مهم نیست همین قدر که تو بد ا نی دوستت دارم و

 

من بد ونم تو به فکر من هستی خودش بهونه ی خوبی برای بودن است .

 

من هم قول می دهم انقدر برم توی مسجد تا با لا خره تو یک شب بیایی و

 

برای دل من و تمام کسانی که دلشان برای تو تنگ شده

 

آرام ، بی صدا و سر به زیر طبل بزنی و من فقط نگاهت کنم .

 

قول می دهم که این بار حتی اگر سرت را هم بلند کردی

 

دست از نگاه کردن تو بر ندارم . تا مطمئن باشی من و دل هستیم .

 

شاید هم این بار آمدم و عرق شرم را خودم از پیشانی زیبا یت پاک کردم .

 

مطمئنم که آن وقت دیگه هیچ کس نمی تونه به عشق ما بخنده

 

تو هم همین طور فکر می کنی یا نظرت چیز دیگری ؟

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
من در مه بودن را دوست دارم سه شنبه سوم بهمن 1385 22:57
یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی

       

تو رو خدا دعا نکنید من از مه خارج شوم

من  در مه  بودن  را دوست  دارم 

 

وقتی در مه هستم زشتیها را نمی بینم

 

ظلمهایی که به عاشقان واقعی می شود را نمی بینم

 

دلهایی که در زیر پای غرورها و خودخواهی ها  لگد مال  می شود را نمی بینم

 

وقتی درمه هستم آنچه دوست داشته باشم

 

از فضای اطرافم ترسیم می کنم

 

به روی تمام غم و غصه ها خط می کشم

 

و با خاطرات گذشته ،

 

شا دی و زیبا یی را نقاشی می کنم

 

آخه خاطرات گذشته حتی اگر تلخ باشد

 

بازهم شیرینه

 

خوب می دا نم اگر از مه خارج بشوم

 

مثل ماهی که از آب خارج می شود

 

می میرم

 

مطمئنم اگر شما هم یک با ، فقط یک بار

 

در مه زندگی کردن را تجربه می کردید

 

دیگر حاضر نمی شد ید غیر از در مه ، زندگی کنید

 

اما نه !  می ترسم اگر شما هم بیایید توی مه

 

دیگه نتوانید از مه خارج بشوید

 

پس شما توی آفتاب خود تان زندگی کنید

 

و من در مه  خودم  .

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |
باز هم یک محرم دیگر یکشنبه یکم بهمن 1385 22:44
 

یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم او ن که نموند تو بودی .

      

 

 

ماه محرم رسید ، ماهی که همیشه می گفتی :

 

بعد از ماه رمضان ماهی که دوستش داری .

 

بازهم ده شب احساس نزدیکی بیشتر به تو

 

باز هم ده شب می رم به همان مسجدی که

 

سالهای سال با افتخارمهمان قدمهای تو بود

 

همان مسجدی که تو می آمدی و دقایقی آنجا می ایستادی

 

بر خلاف طبل پر سر و صدایی که دستت بود

 

آرام می رفتی و یک گوشه می ایستادی و

 

مشغول طبل زدن می شدی

 

حتی سرت را بالا نمی آوردی نمی دانم چرا

 

و وقتی پشت بلند گو از دسته ی شما تشکر می کردند

 

و اعلام می کردند آماده حرکت به سمت مقصد بعدی با شید

 

و تو آرام سرت را بالا می آوردی پیشانیت خیس از عرق بود

 

هنوز نمی دانم این عرق از گرمای مسجد بود یا از شرم همیشگی تو

 

اما لبخند کم رنگ روی لبت همیشه نشان رضایت بود

 

و در تمام این مدت من فقط تو را نگاه می کردم  

 

وخدا را شکر می کردم که سر تو به زیر است و

 

چشمهای مشتاق و خیره ی من را نمی بینی

 

آخه همیشه می گویند چشمها دلها را لو می دهند

 

سال آخر خاطره ی قشنگی برایم گذاشتی و رفتی

 

آن روز وقتی در تعزیه ی ظهر عاشورا

 

نقش حضرت ابولفضل را بازی می کردی

 

من پیش خودم گفتم مطمئنن هیچ وقت تنهایم نمی گذاری

 

تمام ترسم از این بود که سوار بر آن اسب برای همیشه تنهایم بگذاری

 

اما این فقط یک نقش بود یک نقش ماندگار که خاطره شد

 

واقعیت چیز دیگری بود ی

 

در واقعیت تو با خجر رفتنت

 

گلوی تمام امیدها و آرزوهای من را بریدی

 

اما جالب اینکه به جای من تو قهرمان شدی

 

تو در خاطرات ماندی تو اسطوره شدی

 

نه که فکر کنی از قهرمان شدن تو ناراحتم

 

نه به خدا از این ناراحتم که چرا تنهایم گذاشتی

 

از این ناراحتم که چرا دیگه محرمها نمی آیی توی مسجد

 

از این ناراحتم که چرا تو سر به زیر نمی ایستی

 

تا من به اندازه ی یک سال تماشایت کنم بدون ترس و واهمه

 

ترس از این که دستم رو بشه

 

هنوز مسجد هست ؛ هنوز اون دسته هست ؛ هنوز آن آدمها هستند ؛

 

اما تو دیگر نیستی

 

تو سوار بر اسب تک شاخ تیز رو یی شدی و برای همیشه رفتی

 

رفتی به سفر دور دستهای دور .

 

محرم را به تو و همراهانت تسلیت می گویم

 

من را از دعای خیرت بی نصیب نذار .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط دختری در مه | لینک ثابت |