یکی بود یکی نبود . یکی موند یکی نموند . اون که موند من بودم او نکه نموند تو بودی

من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه را مهمونیه
من د یگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گنا ه بی عشقی بیفته گرد نم
نمی خوام در بدر پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا ، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ، ما که رسید یم ته خط
قربونت برم خدا ، چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم ، دل را با خودت نبین
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد
اون بلیط شانس د ائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عشق پس کجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نمی خوام در بدر پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا ، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

سی و سه دهانه پل را طی کردم
اما باز هم تنها و بدون حضور تو .
همیشه هر وقت از روی پل رد می شدیم
تو دستهایم را
دردست خود می گرفتی تا به قول خودت
به همه آدمها که هیچ حتی به پرنده های روی آب
هم ثابت کنی که :
من فقط مال تو هستم .
حال سالهاست
که از پل به تنهایی می گذرم
اما .........................
حتی این پل قدیمی هم نتوانسته من را به گذشته پیوند بزند
این پل هم نتوانسته فاصله بین من و تو را
ازبین ببرد
و من را به تو برساند
تو چرایش را می دانی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
چرا ؟؟؟؟؟؟
نگاه آسمانیت که آفتاب هم طلوع خویش را ، همیشه از آن وام می گرفت
خیلی وقت است که به پیشواز عصر رفته . به پیشواز انزوای مبهم غروب دوستی ،
چرا ؟؟؟؟
تمام رنگهای جاودانه ، رنگ عشق ، رنگ دوستی . که در بهار چشم تو نهفته بود
دگر به کاخ آرزوهای من جلا نمی دهد .
چرا ؟؟؟؟
پرنده ی قشنگ دوستی به بام خانه ی دلم صلا نمی دهد ،
چرا به باغ سبز چشم خود که فصل ، فصل آن برای من بهار بود
دعوتم نمی کنی ؟
چرا به من امید زندگی نمی دهی ؟
نوید آشتی نمی دهی ؟
که رکن مذهب من و تو ای نجیب
صلح و دوستی است
(( حرف آشتی است ))
خوب
می دانم که از زمان مجنون و فرهاد خیلی وقته که گذشته
اما من مجنونی را می شناختم که تیشه به دست دنبال کوهی می گشت
تا آن را از پا در آورد
اما چون کوهی پیدا نکرد ، تیشه را بالا برد
و بر ریشه ی خود زد .
دلش را شکستند و جام زندگیش را خود شکست
و این آخر یک زندگی بود
یک زندگی کوتاه اما پر فراز و نشیب
پایان یک عشق مخفی
پایان یک درد آشکار .
یکی بود یکی نبود ** یکی موند یکی نموند ** اون که موند من بودم اون که نموند تو بودی

به پندار دیگران :
جهانم زیباست !
جامه ام دیباست !
دیده ام بیناست !
زبانم گویاست !
قفسم هم ؛ طلاست !
............................
..............................
..............................
اما تو فکر می کنی همه اینها به این می ارزد ، که دلم تنهاست ؟

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که آدمها به دو دسته تقسیم می شوند :
دسته ی اول کسانی هستندکه سفرمی کنند ودسته ی دیگرکسانی هستند که سفرکرده دارند .
خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که دسته اول دل می سوزانند و دسته ی دوم دل می سپارند
به دل سوختگی .
آید ، تنها چیزیکه برایشان اهمیت دارد این است که کاری کنند تا حتی اگرشده یک نفرهم
بیشتربه جمعیت بدرقه کنندگان اضافه شود حا ل دیگراهمیت ندارد که پس ازسفرچه
برسربدرقه کننده می آید .
روزهای اول بدرقه کننده ، فقط به با خاطرات آخرین دقایق با هم بودن می گذرد . اما بعدا
این خاطرات جای خود را به حس تلخ انتظاربرای برگشتن می دهد و چه سخت است که
تاریخ و ساعت رفتن عزیزت را بدانی ، اما تاریخ و ساعت برگشت آن را ندانی !!!!
آن وقت است که باید هر روز به دسته گلی که برای استقبال آماده کردی آب بدهی تا اگر
بی خبر آمد دسته گلی برای استقبال داشته باشی .
اما این دسته گل هم تا مدتی شاداب می ماند و وای به وقتی که دسته گل خشک شود اما
او از سفربرنگشته باشد . اما من خوب می دانم که تو با دسته گل که هیچ ، با دنیا ، دنیا
گل هم راضی به برگشتن نمی شوی و این را هم خوب می دانم که درست است بی خبر
رفتی اما نه برای آمدن به کسی خبر می دهی و نه بی خبر بر می گردی .
راستش همیشه این سوال برایم پیش آمده که حال آنکه این سوی شیشه می ایستد بدتر
است ، یا آنکه آن سوی شیشه برای منتظر این سمت شیشه دست تکان می دهد و می رود
حتی صدایش را هم نمی شنوی فقط باید ازحالت لبهایش بفهمی چه می گوید و برای دل
خوشی خودت اینگونه ترجمه کنی که می گوید : (( منتظرم باش ، یا شاید هم می گوید :
به امید دیدار )) اما این را خوب می دانی که این امید ، امیدی واهی است . چون اگر
می خواست برگردد نمی رفت اما با این حال به خودت می گویی : شاید گفته منتظرم باش
وبا گذشت زمان این جمله بیشتروبیشترفکروذهنت را دربرمی گیرد مادرهمیشه می گوید :
مطمئن باش اون هم دلش می خواد برگرده ، اما نمی تونه می گوید به جای اینکه به فکر
برگشتن اون باشی سعی کن خوب زندگی کنی تا وقتی تو هم سفرکردی خیلی ها برای
بدرقه ات بیایند . اما من که خود سختی بدرقه را چشیده ام دلم نمی خواهد طوری زندگی
زندگی کنم که حتی یک نفربرای بدرقه ام بیاید و زمزمه ام را به منتظرم باش ترجمه کند .
هنوز هم نمی دانم سفر کردن سخت تراست یا اینکه آدم سفر کرده داشته باشد . همان طور
که هنوز نمی دانم به قول مادر تو واقعا دلت می خواهد برگردی و نمی توانی یا علاقه ای
به من نداری که بهانه ای برای برگشتن تو باشد و آدم اگر برای کاری که می کند بهانه
نداشته باشد دیگر انگیزه هم نخواهد داشت .
آخه می گویند : خواستن توانستن است ولی نخواستن نتوانستن نیست ،به خدا فقط نخواستن
است . حا ل شاهزاده ی زیبای رویاهای غمگین من بگو تو خواسته ای و نتوانسته ای یا
نخواسته ای که نتوانسته ای ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
شب
ای که به اندازه ی تو هیچ کس را دوست ندارم
کاشکی می شد ابری بشم هرجا تویی ببارم
وقتی می رفتی ما با هم حرفی دیگه نداشتیم
اما حالا چقدر برات حرف نگفته دارم
باز داره تاریک میشه
سایه ها باریک میشه
من را با تنهایی نذار
شب داره نزدیک میشه
شب داره دعوا می کنه با شعله چراغم
اسیر تاریکی می شم اگه نیای سراغم
ای که به اندازه ی تو هیچ کس را دوست ندارم
کاشکی می شد ابری بشم هرجا تویی ببارم
وقتی می رفتی ما با هم حرفی دیگه نداشتیم
اما حالا چقدر برات حرف نگفته دارم
تمام عمر آدمی
همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه و تازه تباه می شود .
لجاجتی سمج و آزار دهنده !
با این که میبیندش اما غرور لا مصب اجازه نمی دهد
که کمی تا قسمتی آفتابی شود .
بعد از گذشت این همه سال هنوز
زخم همان است و بغض همان ........
نه این که مهر و محبتی در کار نبود از قضا بود !
اما فقط در خلوت من با خود
نه رو در روی (( او ))
عجیب است !
........................
خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را
که شانه های عزیزی مهربان
چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید
گفتم : گریه ات را ندیده بودم عزیز !
گفت می بینی !
و دیدم که تنها عشق است که این چنین
زخم کاری می زند
(( و زخم های من همه از عشق است
عشق
عشق
عشق . ))
سلام
به تمام زبانها و به تمام روشها صدایت کردم و با تو حرف زدم
اما هیچ وقت جوابی نگرفتم . از من نخواه که باور کنم از آن
عشق و علاقه دیگر چیزی درقلبت نیست .
شنیده ام که ممکن است زبان انسانها دروغ بگوید اما چشمها
ارتباط مستقیمی با دل دارند . برای همین دروغ نمی گویند و من
با چشمهای خود بارها و بارها که هیچ همیشه دیدم که عشق
درچشمهایت خانه دارد . پس بگو دلیل این گریزو بی خبری را به
حساب چه بگذارم ؟
درشعرها و نوشته ها ْ در آرزوها و امیدها ْ در قنوتها و سجودها بارها
و بارها از خدا خواستمت و بی جواب ماندم . حتی دیگر کمتر به خوابم می آیی
بگو چه خطایی ازمن سرزد که چنین تاوان سخت وسنگینی باید برای آن می پرداختم ؟
آخرین راه را این دانستم که اینجا برایت بنویسم . شاید در لا به لای جوابها تو نیز
دلت به حال سوختنم بسوزد و جواب حرفهایی که خیلی وقت است بی جواب
گذاشتی و گذشتی را بدهی . و چه بهانه ای بالاتر از تبریک عید غدیر !
آخه در این روز حضرت محمد ( ص ) از حضرت علی(ع) خواست تا به او کمک
کند تا دین و شریعتش را زنده نگه دارد . سرزنشم نکن !
خوب می دانم تشبیه بی موردی بود اما من نیز می خواهم از تو خواهش
کنم تا کمکم کنی بتوانم روح و جسمم را زنده نگه دارم .
اما به جای سرزنش من بدان که این تشبیه فقط یک بهانه بود برای
زدن حرفهایی که خیلی وقت است روی دلم سنگینی می کند .
جوابم را بده و هر چند وقت یک بار به سرزمین خوابهای آشفته ام
سری بزن . اگر هنوز دوستم داری و در چشمهایت اثری از آن
عشق بزرگ و مقدس
وجود دارد .




